این بلاگ برای دل نوشته های یک عدد مغز که هنوز موفق به فرار نگردیده ایجاد شد

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387
به اینجام رسیده!!!!!!!!

میم مثل..... 

مثل... 

مثل.. 

 

 

با با میم مثل من!!!!!! 

فکر کنید خود خواهم  

فکر کنید عقده ای هستم  

کدومتون تا حالا نخواسته که یکی دوسش داشته باشه 

بابا یه بارم میم مثل مادر نشه 

یه بارم میم مثل ملا قلی پور نشه  

یه بارم میم مثل معلم کلاس اولمون نشه 

یه بارم میم مثل مریم نشه 

بابا یه بارم میم مثل من چیمیشه مگه؟؟؟ 

دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387
اینو نوشتم واسه یه دوست

یکی اولای تابستون هی میسد مینداخت یه بار اس ام اس داد نصف شب.

بهش گفتم شما؟

نوشت یه دوست.

هر چی میسد انداخت دیگه محل ندادم تا اینکه یه جور اشناییت داد که فهمیدم منو میشناسه

یه بارم که زنگ زد تا صحبت کنه فهمیدم دختره

انقدر جوابش رو ندادم که بعد از دو ماه نتونست جلوی خودش رو نگه داره و اس ام اس داد:

از اتنا جون خبر داری ؟ حالش خوبه؟ من که خیلی وقته ازش خبر ندارم

بهش اس ام اس دادم

به کوری چش دشمناشو بد خواهاش خبر دارم. به سلامتی شادو سلامته؛ خوردی؟

دیگه جواب نداد ؛ از اینکه حال یکی از بد خواهای اتنا رو گرفته بودم خوش حال بودم ولی راست قضیه این بود که من از اتنا خیلی وقته که خبر ندارم.

جمعه 8 شهریور ماه سال 1387
فقط خواستم بگم هنوز زنده ام

عین

مثل

هر چیزی بجز عشق............

شنبه 2 شهریور ماه سال 1387
تولدش مبارک

سلام

فردا یکشنبه ۳/۶/۸۷ تولد یه سالگی مخزن اسرار من ؛ هم دم تنهایی هام؛ سنگ صبور من و یکی از بهترین دوستام .

۳/۶/۸۷ بلاگم یه ساله میشه!

به افتخارش هورررااااااااااااااااااااااااااا

امید وارم تو سال دوم زندگیش موفق باشه.

همین.................

جمعه 1 شهریور ماه سال 1387
تو رو نداشتم چی کار میکردم خدا؟!

دال مثل دلتنگی!

ای خدا...............

کرمت رو شکر.

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387
اومدم کا ادامه بدم

سلام از نظر شرایط روحی حالم بهتر شده

دوست دارم که بنویسم

این داستان لعنتی باید نوشته بشه

که من از این کابوس لعنتی رها بشم

از فردا دوباره شروع می کنم

قسمت دوم رو هر چی زود تر می نویسم.

ممنون که بهم سر میزنید.

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387
زمزمه های دل تنگی............

او قول داده بود که لیلا نمی رود

مال من است، بی من از اینجا نمی رود

او گفته بود آدم و حواش می شویم

سوگند خورده بود که فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دو تاست

ایوب را به خاطر ما آفریده است

کشتی نوح را طرف ما کشیده است

ترسی نداشتیم که از بت پرستها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی،شعور منی،منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد،چه خوب،بد

بی اذن او رود به دریا نمی رود

...

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت

فردا رسیده است،تو رفتی بدون من

حال تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید و آدم و حوا تمام شد

"لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد"

"لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد"

دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

...دیگر خودم به جای خدا خالق تو ام

از این به بعد مثل خدا عاشق تو ام

اقراء به نام هر چه نمیدانی از غزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا؛ تو اولین زن مبعوث عالمی

چشم حسود کور،که تو ناموس عالمی

از ابر ها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو، همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

حالا حجاز دامنه ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری توست

با پیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن،غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشمهای توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت...

 

                                                  "حسین پارسا"

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
قسمت اول.......

امروز بالاخره اون روزی رسید که می خواستم شروع کنم و بنویسم؛ بنویسم که چرا تو بیست

سالگی

موهام سفیدشده و همه به کنایه بهم میگن پیر شدی پسر.

میگه من چند سالمه ؟! تازه ۱۷ -  ۱۸ روز دیگه بیست سالم تموم میشه.

می خوام یه فلاش بک بزنم به اول داستان.

منایمان هستم متولد ۱۱/۵/۶۷ ساعت یک بامداد؛ اون شب قبل ازبه دنیا اومدن من ؛ تو خونه ما

اتفاق خنده دارو به یاد موندیی افتاده بود و همه تا دمدمای سحر تو خونه ما بیدار بودن و دنبال جم وجور کردن اون اتفاق.

ولی کسی نمیدونست که فرداشب چه شب نحسیه ؛شببه دنیا اومدن ایمان.

ایمان به دنیا اومد.

ایمان پسر شادی بود ایمان از همون روزای اول مدرسه با خیلی ها دوست شده بود.

ایمان پر از انرژی و نشاطبودو پایه هر مسخره بازیی که فکرش رو  بکنید.

ایمان تا سال اول دبیرستان تو یه کریدر نوری زندگی می کرد تو یه جور دنیاییکه قشنگ بود .

ایمان تا اون وقت دختر بازی براش معنی نداشت ؛ ایمان نمیفهمیدکه چه لزومی داره  قبل از داشتن شرایط ازدواج آدم عاشق بشه.

همه چیز داشت خوب پیش میرفت مثل زندگی تمام کسایی که تو اون شب متولد شده بودن.

اول دبیرستان؛اون سال لعنتی رسید.

ایمان تصمیم گرفت که یکم ازشیطونی هاش کم کنه و بره کلاس زبان.

آموزشگاه ولیعصر.

روز اولی که رفته بودم سر کلاس جلسه سوم یا چهارم کلاس بود، خورد تو روحیم اونجا حتی یه دافی هم نبود، تا آخر کلاس خیلی خشک رفتارکردم .

آخرکلاس از پسره که کنارم بود پرسیدم تهش همینه؟

گفت نه دافی هم داره، نمیدونم چرا امروز نیومده؟!

جلسه دوم دافی اومد، اسمش ندا بود.

ازدرکه وارد شد چشم تو چشم شدیم.اون روز اصلا بهش نگاه نکردم؛ دوست نداشتم پر رو بشه.

هر از گاهی که تو شیشه نگاهش می کردم متوجه میشدم داره به من نگاه میکنه.

از جلسه بعد یه کل  بچه گونه بینما راه افتاد که چند جلسه ای ادامه داشت .

این شروع رابطه صمیمی من و ندا شد.

تمام این عوامل دست به دست هم دادن که به شایعه ی بزرگ عشقی من دامن بخوره.

شایعه دوست داشتن ندا.

من اول دبیرستان بودم و ندا دوم راهنمایی؛ 

- با من دوست میشی؟

- برو بزگترشو بیا .

لبخند

بهم بر خورده بود.

اینجا نقطه  شروع تمام کثافت کاری های منه.

رفتم که بزرگ بشم اما اونقدربزرگ شدم که عشق وصداقت از یادم رفت.

می خواستم به خودم ثابت کنم که دختربازینکردنم تا این سن دلیلش هر چیزی باشه،ضعف مخ زنی من نیست.

باخودم لج کردم.

تصمیم وحشت ناکی گرفتم........

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
امروز همون روز موعوده که وعدش رو داده بودم...........

امروز تصمیم گرفتم که بنویسم.

بنویسم که چه اتفاق هایی افتاد تا ایمان شاد حالابزرگ ترین آرزوش مرگه.

من احتیاج دارم که صدام رو بشنون واسه ازهمه می خوام از هر کسی که میشناسن بخواد بیاد و زندگینامه عجیب من رو بخونه.

خواهش می کنم نظرتون رو برام بنویسید.

این صادقانه ترین حرفهاییه که تو زندگیم گفتم.

قسمت قسمت می نویسم خواهش میکنم تا آخرش بخونید.

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
.................!؟

دوستون دارم

اینم یه هدیه که باور کنید:

شما مثل دیگران نیستید، دیگران را من خوب می‌شناسم، از حالشان باخبرم، وقتی حرف می‌زنم شما برخلاف دیگران به من نگاه می‌کنید. دیشب وقتی که از ماه سخن گفتم شما سرتان را بالا کردید و به ماه چشم دوختید. دیگران هرگز چنین کاری را نخواهند کرد...

- فارنهایت 451، ری بردبری

 
 "How did it start? How did you get into it? How did you pick your work and how did you happen to think to take the job you have? You're not like the others. I've seen a few; I know. When I talk, you look at me. When I said something about the moon, you looked at the moon, last night. The others would never do that. The others would walk off and leave me talking. Or threaten me. No one has time any more for anyone else. You're one of the few who put up with me. That's why I think it's so strange you're a fireman, it just doesn't seem right for you, somehow."
 
- Fahrenheit 451, Ray Bradbury
شنبه 22 تیر ماه سال 1387
روزمبادا.......

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

شنبه 22 تیر ماه سال 1387
اتفاق
افتاد

آنسان که برگ
                 - آن اتفاق زرد-

                                       می افتد

 

افتاد
آنسان که مرگ

                    - آن اتفاق سرد-

                                        می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
                         افتاد

                                                               آذر 58

جمعه 21 تیر ماه سال 1387
حالا دیگه فرداست......

سلام

لیلابازم بهم سر زده بود یه جورایی بهش آدت کردم یعنی اگر بیامو نظرنزاشته باشه دلم براش تنگ میشه.

راستی لیلا خانوم گفته بودی که منسفانه بنویسم .

خواستم بگم من اصلا نمی خوام از خودم چیزی اضاف و کم کنم من میخوام کل زندگی نامم رو بنویسم.

بچه ها خیلی ممنونم که بهم سر می زنید .

راستش برام مهم نیست که آدمای زیادی به بلاگم سر میزنن یا نه بلکه برام مهمه که کسایی که میان همه پستام رو بخونن.

به خدا اگر همه هم تنهام بذارنو فقط یه نفر مثلا همین لیلا بهم سر بزنه من ادامه می دم.

راستی دلیل اینکه الان خیلی کم می تونم بهتون سر بزنم اینه که بعداز تموم شدن امتحانای دانشگاه اومدم یه مسافرت یکی دو هفته ای .

از مسافرت که برگشتم قول می دم که هم بیشتر بنویسم هم بیشتر به همه شما عزیزا سر بزنم.

فعلا............

همتونو می بوسم .

راستی سحر گفته بود که تولدش با شب آرزوها مصادف شدن. من از طرف تمام بچه هایی که به این بلاگ سر می زنن تولدش رو تبریک می گم و براش آرزوی بهترین چیز ها رو میکنم.

سحر گلم تولدت مبارک.

همهشما گلارو میبوسم.....................

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
داستان زندگیه یه بد بخت.........

سلام ..

ببخشید نتونستم اینو نگم و برم چونخیلیها باهام تماس گرفتن و ازم خواستن که در مورد اینقضیه بنویسم.

بچه ها من زندگی نامم رو که چی شد که این نوسانات تو زندگیم پیش اومد رو به زودی قسمت به قسمت می نویسم .

شاید این کار کمکم کنه که یکم سبک  بشم و این بغض لعنتی بترکه..........

غم دوری  از آتی گلم داره دیوونم می کنه...

شاید نمی نویسم که بخونید شاید مینویسم که سبک بشم.......

در هر صورت به زودی اولین قسمتش رو می نویسم.

از امشب استفاده کنید امشب شب آرزواست..........

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
شب آرزوها.......

امشب شب آرزوهاست...

اسم قشنگی داره این طور نیست؟

امشب دلم گرفته

من توخانواده مذهبی بزرگ شدم ولی خوب خودم زیاد مذهبی نیستم.

البته نماز می خونم امروزم روزه بودم.

امشب میخوام آرزو کنم.

کلی هم آرزودارم

هرچی فکرکردم و از اینو اون پرسیدم که بهترین آرزو چیه هر کس یه چیزی گفت اما خود من

خجالت می کشم تو روی امام زمان نگاه کنم اگر مهم ترین آرزوی زندگیم ظهور امام زمان نباشه.

البته چند تا آرزوی دیگه هم دارم که یکیش خوب شدن پدر و مادر یکی از دوستامه که امروز اس ام اس زده بود که حالشون هر لحطه بد تر میشه و دیگه طاقت ندارن آب شدن شون رو ببینن.

یکیش خوب شدن پاهای شوهر خالمه که تو یه تصادف قطع نخا شده البته دکترا جدیدن با این شیوه درمان سلول های بنیادی قراره در عملش کنن بهشم خیلی امید هست.

یکیش هم رفتن پدر و مادرم به خونه خداست البته اونا مدتهاست که پولش رو ریختن اما خدا کنه هر چه سریع تر جور بشه که برن. چون پای مامانم درد میکنه و هر چه سریع تر بره بهتره.

یکیش حل شدن مشکل بی کاریه چون داره تیشه به ریشه ی انقلاب می زنه.

یکیش آرزویسلامتی واسه آتنای عزیزمه که حالا دیگه خیلی وقته که با هم قطع رابطه کردیم و الان با یه پسری به اسم پویا دوسته.من آتنام رو واقعا دوست داشتم و همیشه براش آرزوی موفقیت می کنم.برام مهم نیست که کنار کی باشه برام مهم اینه که خوشبخت باشه.

روم نمی شه از خدا چیزی واسه خودم بخوام شاید واسه گناهامه رومنمیشهحرفشروگوش نکرده ازش بخوام به حرفم گوش کنه.

برا خودم فقط ظهور امام زمانو می خوام خیلی دوستدارم یه روزبهش بگممنواسه اومدنت دعا کردم حالا هم که اومدیقدمت روی چشام دوستدارم بغلش کنم و یه دل سیر در دل کنم دوستدارم ببوسمش .

دوست دارم واسش بمیرم تا بهش ثابت کنم خیلی خاطرش عزیزه.

نمی دونم چرا دلم می گیره میامو می نویسم .

ببخشد دیگه نمی تونم ادامه بدم .

شرایط رو حیم مناسب نیست.

واسهم دعا کنید.............

همتونو می بوسم ......

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
عذر خواهی..........

سلام

عذر می خوام که یه وقفه طولانی افتاد بین آپ کردنام

من واقعا هیچ انگیزه ای برای آپ کردن نداشتم

فکر کردن به رفتنش داره آبم می کنه

تمام داستان رو براتون خواهم نوشت

در هر صورت الان شرایط روحیه بهتری دارم نسبت به اون روزای وحشت ناک و کم کم می تونم دست ببرم به قلم

از این به بد هر شب آپ می کنم

دوستون دارم دوستان.

بوس

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
من بی گناهم..............
هیچکس نمی فهمه من چی هستم و چی کار می کنم و چطوری زندگی می کنم

به تو نگم به کی بگم
این روزا دارم می میرم

اینقدر آتیشم نزن
قلبمو پس نمی گیرم

دعا کنون گریه کنون
سرمو بالا می گیرم

همش به فکرم که یه روز
تورو دوباره ببینم....

سالهای سال است در این اندیشه ام که چه باید کرد!
همه گویند عشق همه چیز آورد!
من نمی دانم چگونه باید اعتراف کرد این گناه را؟!
چگونه باید توصیف کرد این چوبه ی دار را؟!
چگونه باید تحمل کرد لرزش دستان و پاها را هنگام به دار آویختن؟!
تنها گناه من عشق است و عاشقی؟!
آخر جزای من باید اینگونه باشد؟!
اینگونه که معشوقه ام طناب دار بیاویزد بر گردنم به جای زنجیر پیوند؟!
آخر کسی بگوید به کدامین گناه کرده یا نکرده اینگونه محکومم؟!
محکومه این خفقان این اشک های بی صدا؟!
محکومه رفتن در عین استادن!
محکومه مرگ تدریجی!
آخر کسی نیست با این همه غرور بگوید؟!
سکوت بشکند فریاد زند مشتی بر این خشتهای خشک زند؟!
پس چرا؟!
چرا من؟!
محکومه سکوت دیگران هستم؟!
ای کاش می توانستم بروم!
بروم به سرزمین رویاها و آرزوها مثل کودکیم!
ای کاش می توانستم فریاد بزنم من
بی گناهم……!!!
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
وصیت نامه یکی مثل من و تو...........
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش نجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم. به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم. چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد ........
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
منم اولا آدمه شادی بودم...
حالت خوبه ؟ آره خوبم بهتر از این نمی شه
هنوزم شعرهای عاشقونه می گی ؟آره گاهی وقتا
هنوزم شبها خوابهای رنگی می بینی ؟ آره چه جورم
ببینم صدای خنده هات هنوزم تا هفت تا کوچه اونطرف تر شنیده می شه؟ آره جونم
راستی چیکار می کنی ؟
تایمم پره این روزها  24 ساعت هم واسه زندگی کمه می فهمی که ؟
جای ماهم خوش بگذرون
باشه حتما
...
حال وروزم رو می دونی ؟
شب وروزم رو گم کرده ام
تازگیا یه گوشه کز می کنم وبه سرنوشتی که واسم رقم خورد فکر می کنم
هوا هم گاهی سرد می شه گاهی گرم که در هردو صورت مغز استخوانم رو می سوزنه
می دونی دلم چی می خواد ؟
یه پاک کن واسه اینکه همه ی اتفاقات بد زندگیمو پاک کنم
اما خوب تو یه جورایی با من فرق می کنی
می خوای حدس بزنم دلت چی می خواد
یه مدادشمعی
واسه اینکه تو دنیای سیاه وسفید آدمها یه خورشید نارنجی بکشی ..........!
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
کنج ککاوی بچه گونه
یلدا  تو چشمام نگاه کرد وپرسید : تا حالا شده از خودت بدت بیاد ؟
خنده ی تلخی روی لبهام نشست وگفتم  نه

برای اینکه جوابشو بشنوی باید غرورمو زیر پاهات بگذارم باید بشکنم
حاضری ؟
خیلی وقتا از خودم بدم می یاد
هر وقت که کم می آرم هر وقت که درد می زنه به رگهام . به شاهراه  گلوم می رسه و سر ریز می شه وبعدش  توی چشمای مضطربم می شینه
نگاه می کنم به محرابی که دیگه معجزه نمی کنه به محرابی که باهاش غریبه شده ام محرابی که دیگه داره رنگ وبوشو از دست می ده
 ما به کجا می رسیم ؟ ... به تنهایی ؟
راستی چرا اون می خواست به این موضوع فکر کنم ؟ فقط یه کنجکاوی بچه گانه بود ؟
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
گریه
همیشه چشمات اینجوریه ؟
نه
از چشات اشک می یاد چیزی شده ؟
نه
داری گریه می کنی ؟
نه
ببخشید ناراحتت کردم ؟
نه
...
داری رواعصابم راه می ری تو که می دونی من از دلسوزی بدم می یاد
خسته شدم می فهمی ؟
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
لحظه دیدار.......

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به قفلت گونه ام را تیغ

های نبریشی صفای زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387
سماع

من میشنوم رنگ صدا را آبی

آهنگ تر ترانه ها را آبی

 

در موج بنفش عطر گل میبینم

موسیقی لبخند خدا را آبی

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
تا آخرش بخون(خواهش می کنم)

به نام خدای دانائیها
حتما تا ته بخونید ....5 دقیقه هم نمیشه
بعضی وقتا خواسته های آدم براش اونقدر مهم میشه که حاضر براش هر قیمتی بپردازه ...
مثلا با یه دختری دوسته....
اونو می خواد.....
اما هر چی تلاش می کنه بش نمی رسه ...
به جائی می رسه که میبینه دیگه کسی نمی تونه کمکش بکنه جز خدا ..
میاد مومن میشه .....
گدا میشه ....
در خونه ی خدا با حال خاصی زار میزنه ..
خلاصه یه عارف کاملی میشه برا خودش و دیگه یه حال و هوای خاصی داره ..
یه مدتی به همین منوال میگذره .
میبینه خبری نشد.....
به عشقش نرسید ..
بازم زار میزنه ...
خدا رو قسم می ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما میبینه که نه مثل اینکه خدا بی خیالش شده ..
انگار هر چی بیشتر داد می زنه و گریه می کنه خدا کمتر جوابشو می ده ...
میاد با خدا قهر می کنه ...
لجبازی می کنه ......
می ره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمیکنه ...
دیگه نمیاد در خونه ی اوستا کریم ....
هنوزم با خدا قهره ....
میشینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتی ها .....
یه دفعه می بینه که انگار داره اوضاع ردیف میشه ...
خبرای خوب می شنوه .....
امیدوار میشه ...
میبینه که داره جریان ازدواجش ردیف میشه ...
خوشحاله و سرمست ....
دیگه تو پوست خودش نمی گنجه .....
می خواد از خوشحالی بال در بیاره ....
با خودش می گه :
ایول به خدا ....
با اینکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانمو ردیف کرد ..
یه دو روز میگذره ...
یه دفعه یه خبر بد می شنوه ..
دوباره همه چی به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزی از نو ..
می گه : اه به این خدا ..
داشت کارم ردیف می شد ..
الکی گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید بینیم ...
نخوایم خدا بهمون کار داشته باشه چیکار باید بکنیم ؟
خلاصه زیاد ازین شر و ور ها میگه ..
به خدا فحش می ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
ای کاش فقط یه دقیقه میشست و فکر میکرد ....
فقط یه دقیقه .....
که چرا خدا داره باهاش اینجوری میکنه ....
وقتی میگه خدایا، جوابی نمیشنوه...
اما وقتی قهر میکنه همه ی کاراش ردیف میشه ...
خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه ..
درجوابش میدونی چی باید گفت ؟
فقط اینو میشه گفت که :
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند....
نمی دونم اما خدا می گه :
من هرکس رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش میکنم ...
بیشتر درد بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم...
بیشتر رنج بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای دلنشین ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگی :
ما اگه نخوایم خدا ما رو دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...
من بت می گم :
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...
اینا شعر نیست ...
واقعیته .........
حقیقت عالمه ......
پس تو هم بدون .....
اگه داری سختی می کشی خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات می کنه ...
خدا داره بت افتخار می کنه ....
و اگه دوستت نداشت می گفت :
حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد ...
دیگه نمی خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بدید بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمی ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بیا یه جوری باشیم پیش خدا .....
اونوقته که هر چی بخوایم خدا بمون می ده ...
می دونی باید چه جور بود ؟
من می گم ....
تا حالا دیدی یه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفی رو می شوره ؟
اگه ندیدی برو حتما ببین ...
ما باید مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شوره ...
تسلیمه تسلیم .....
بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری که دلش می خواد با ما بکنه ..
ضرر نمی کنی ......
رفاقت با اون خیلی خوبه.....
و بدون اگه دردمندی و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
یا حق

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
حرمت درد

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

 

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم  و دم نزدم

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
ترانه بارانی۳

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

 

 

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدا یا بهانه ای!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
نیایش

خدا یا یک نفس  آواز! آواز!

دلم را زنده کن  اعجاز! اعجاز!

 

بیا بال و پر ما را بیاموز

به قدر یک قفس پرواز ! پرواز!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
ترانه بارانی۲

دیشب باران قرار با پنجره داشت

رو بوسی آبدار با پنجره داشت

 

 

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک ؛ چک چک ....چه کار با پنجره داشت؟

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
ترانه بارانی۱

باران! باران! دوباره باران!باران!

باران!باران!ستاره باران!باران!

ای کاش تمام شعر ها حرف تو بود:

باران!باران!بهار!باران!باران!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
حیرت

از رفتنت دهان همه باز........

انگار گفته بودند :

                       پرواز!

                       پرواز!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
تلقین

این روزها که میگذرد

                            شادم

این روزها که میگذرد

                            شادم

                                      که میگذرد

                                               این روزها

                       شادم

                              که میگذرد......

پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387
یک با یک برابر نیست...
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
بدون شرح.........
 

صدا .....نواها .....سکوت ....دریا....

مهتاب ...نگاه ....موج ...گفتن....نگفتن...کلمات .

ذهن پریشان من می خواهد از اینها یه چیزی بنویسد که حرف دلش باشد.

 ومیگوید:

صدای ساز از نگفته ها می گوید ......وموجهای دریا مهتاب را به جدال می طلبند ....

وسکوت شکوفه از رها شدن فردا می گوید ....ونگاه من همچنان در انتظار.....

و نوای قلبم که همچون شکسته سازی ست بی دست نوازشگر......

شاید.................

شاید یه روزی ساز من از شنیده ها بگوید و موج با مهتاب دوست شودو شکوفه برای رها شدن فریاد بزند ..

ونگاه من به دیدارش روشن .......یعنی آن وقت ....آن لحظه... آن رور..........................  

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
آرزوی بزرگ

نه چندان بزرگم

                     که کوچک بایابم خودم را

نه آنقدر کوچک

                    که خود را بزرگ.......

گریز از میانمایگی

                       آرزویی بزرگ است؟

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
آرمانی

پشت میله

                 بر کف زندان

 کپه ای زنجیر.....!

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
خداوند زندست

جرمش ایجاد اختلال در نطم حکومت بود

قرآن می خواند...

تنها یک هفته به اعدامش مانده بود.

قرآن می خواند...

دوست داری همسرت رو ببینی؟

نه

دیدنش سستم میکنه

دوست داری فر زندت رو ببینی؟

نه

دیدنش دلم رو میلرزونه

قرآن می خواند...

دوستانت را؟..

کسی را نمی خواهی ببینی؟

نه

هرگز...

قرآن می خواند...

به من تنها صد برگه کاغد بدهید

صد برگه!!!

عجب دلی

قرآن میخواند...

یک هفته تمام شد.

حکم اعدام

حرف آخر.

به وصیتم عمل کنید.

او صد صفحه نوشته بود:

خداوند زندست.

خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
نمی دونم از کجا باید شروع کنم.........

سلام

نمی دونم تا حالا عشق رو بغل کردی یا نه اما من این لذت رو کشیدم .
من عشق رو بغل کردم و بوسیدمش
اما ..
ازم پرسید تو مال منی
گفتم آره مال خود خودت . هر کاری دوست داری باهام کن.
گفت هر کاری
گفتم هر کاری
تنهام گذاشتو رفت........
یادت باشه .................................
دوست دارم به من سر بزنید.

 اگر بشینی پای حرفام می فهمی  معنی عشق بازی چیه .

میفهمی که باید چی کار کنی.

 می فهمی جای نفرین باید بگی خوشبخت بشی گلم.

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
قطار

قطار می رود..

تو می روی..

تمام ایستگاه می رود..

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و همچنان.....

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.........

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
از طرف ایمان به تمام بچه های خوب دنیا

شما مثل دیگران نیستید، دیگران را من خوب می‌شناسم، از حالشان باخبرم، وقتی حرف می‌زنم شما برخلاف دیگران به من نگاه می‌کنید. دیشب وقتی که از ماه سخن گفتم شما سرتان را بالا کردید و به ماه چشم دوختید. دیگران هرگز چنین کاری را نخواهند کرد...

- فارنهایت 451، ری بردبری

 
 "How did it start? How did you get into it? How did you pick your work and how did you happen to think to take the job you have? You're not like the others. I've seen a few; I know. When I talk, you look at me. When I said something about the moon, you looked at the moon, last night. The others would never do that. The others would walk off and leave me talking. Or threaten me. No one has time any more for anyone else. You're one of the few who put up with me. That's why I think it's so strange you're a fireman, it just doesn't seem right for you, somehow."
 
- Fahrenheit 451, Ray Bradbury
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام
گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.